دیدار با خانواده کیاراد جون
95-5-27
بعد از ظهر شنبه یعنی 23 مرداد 95 پیامی از دوست عزیزم مامان کیاراد جون دریافت کردم که تبریزن و اگه وقت داریم همدیگرو ببینیم..
خیلی خیلی خوشحال شدم... آخه خیلی وقت بود که دورادور با هم حرف میزدیم و .. باورش برام خیلی سخت بود دوستای گلمون از بندر عباس.. الان تو شهر ما بودن... بالاخره با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم..
پسر گلم کلی تو خونه ذوق داشتی و هی میپرسیدی پس کی میان؟؟ قرارو بیرون گذاشیم و شما اولش کمی خجالت می کشیدی ولی بعدش بهتر شد.1 هدیه ی کوچولو برای کیاراد جونم خریده بودیم که بردی بهش دادی و بعد یکم با فاصله ایستادی..ولی وقتی دوستت اومد تو ماشین پیشمون..کلی با هم جور شدین.. بابایی و عمو کوروش با هم آشنا شدن و من و خاله رویای مهربون کلی از دیدن هم ذوق کردیم..البته من بیشتر
. کیاراد جون هم که کلی شیرین زبونی کرد برامون.. فقط حیف که فرصتشون خیلی کم بود..
توی پارک کلا یادمون رفت ازتون عکس بگیریم.. این عکس برای آخر شبه که دوستای گلمون افتخار دادن اومدن خونمون..

کیاراد جونم..

این هم هدیه خوشگلی که برای شما آورده بودن.. البته با 1 جعبه بزرگ شیرینی و حسابی شرمندمون کرده بودن..
اصرار داشتی همون شب این ساخته بشه که خاله جون کمی شو برات ساخت و فرداش مامان کاملش کردم و حسابی سرگرم شدیم..و تو هم بازی باهاشو خیلی دوست داری..


و برای فردا صبح قرار گذاشتیم که بریم روستای کندوان که رفتیم و اونجا هم خیلی خوش گذشت...فقط عکساشو نمیذارم چون بیشتر با دوربین عمو عکس گرفتیم .. صبر می کنم خاله عکسارو برامون بفرسته تا بعدا این پستو کامل کنم..





اینم آخرین عکس 2 نفره شما دوست های گل ..

بودن کنار دوست های مهربون مون واقعا برامون خاطره خیلی خیلی شیرینی رو رقم زد.. امیدوارم بازم پیش مون بیان تا دوستی مون پایدار بمونه.
براشون دل شاد و زندگی سرشار از مهربانی آرزو دارم.




دیدار با خانواده کیاراد جون 
